تبليغاتX
آخرين پناه

آخرين پناه

ما به هم نمی رسیم مثل خورشیدیم و ماه
تن تو خاک بهشت تن من پر از گناه

توئی یک روز بهار یار تو خورشید گرم
من شبی بی همدمم یک شب سرد و سیاه

من به دنبال تو با پای برهنه
تو جوون و تازه ای من پیر و کهنه

توئی یک مرغ سپید عاشق چشمه و رود
من گل آلوده و تلخ, قطره آبی ته چاه

توئی در راه سفر, سفری دور و دراز
تن بی قدرت من عاجز این همه راز
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 19:35 توسط بهزاد|

قول داده ام
گاهی
هر از گاهی
فانوس یادت را
میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچله
روشن کنم.

.
خیالت راحت!
من همان منم؛
هنوز هم در این شبهای بی خواب و بی خاطره
میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم
اما به هیچ ستاره‏‌ی دیگری سلام نخواهم کرد

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:21 توسط بهزاد|

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل یاس نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم

اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده

تو بگو کدام عاشق رنج دوری رو ندیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم

میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند

تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:15 توسط بهزاد|

نگـــــــران نباش، " حــــال مـــن خـــــــوب اســت "
بــزرگ شـــده ام...
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم...!
آمـوختــه ام،
که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش "زندگیست"
... آمــوختــه ام،
که دیگــر دلم برای "نبــودنـت" تنگ نشــــود.
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:37 توسط بهزاد|

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:36 توسط بهزاد|


آخرين مطالب
» ما به هم نمی رسیم مثل.....
» خیالت راحت! من همانم
» اگه قلبمو شکستي
» حــــال مـــن خـــــــوب اســت
» بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
» ز عشق مکن شکوه
» بذار دستاتو بگیرم
» بی تو مهتاب شبی
» باز آی
» ز دست آن کمان ابرو

 Design By : Pichak